تبليغاتX
دل نوشته ها - عشق..........
   

دختری کنجکاو میپرسید:  ایها الناس عشق یعنی چه؟

                   دختری گفت: اولش رویا آخرش بازی است و بازیچه           

مادرش گفت: عشق یعنی رنج پینه و زخم و تاول کف دست

      پدرش گفت: بچه ساکت باش بی ادب! این به تو نیامده است

رهروی گفت: کوچه ای بن بست سالکی گفت: راه پر خم و پیچ

                   در کلاس سخن معلم گفت: عین و شین است و قاف، دیگر هیچ

دلبری گفت: شوخی لوسی است تاجری گفت: عشق کیلو چند؟

                   مفلسی گفت: عشق پر کردن شکم خالی زن و فرزند

شاعری گفت: یک کمی احساس مثل احساس گل به پروانه

                   عاشقی گفت: خانمان سوز است بار سنگین عشق بر شانه

شیخ گفتا:گناه بی بخشش- واعظی گفت: واژه بی معناست

                   زاهدی گفت: طوق شیطان است -محتسب گفت: منکر عظما ست

قاضی شهر عشق را فرمود حد هشتاد تازیانه به پشت

                  جاهلی گفت: عشق را عشق است -پهلوان گفت: جنگ آهن و مشت

رهگذر گفت: طبل تو خالی است یعنی آهنگ آن ز دور خوش است

دیگری گفت: از آن بپرهیزید یعنی از دور کن بر آتش دست

چون که بالا گرفت بحث و جدل توی آن قیل و قال من دیدم

    طفل معصوم با خودش می گفت: من فقط یک سوال پرسیدم!

 

                                                                        (ناشناس)

 

+ نوشته شده توسط ندا در سه شنبه پنجم خرداد 1388 و ساعت 18:56 |