یادم میاد حدود 15 سال پیش وقتی فقط 9 سالم بود و کلاس سوم ابتدایی بودم تو همین روزای دهه فجر بود و خودتون می دونین اون روزا حال و هوای عجیبی داشتیم. تزئین در و دیوار مدرسه، سرودای انقلابی، و تئاترایی که خود بچه ها اجرا می کردن. کلی باهاشون حال می کردیم. یادم میاد همیشه جزو گروه سرود بودم ولی اون سال انتخاب شدم واسه بازی تو یه نمایش. نمایشی که قصه ش یکی از دوس داشتنی ترین قصه های دوران کودکیمون بود. قرار شد من نقش حسنی ده شلمرودو بازی کنم. با لباسای شلخته و... . نمیدونم خوب از آب در اومد یا نه ولی واسم شد یه خاطره. همیشه سر بازی خندم می گرفت البته خودمو به زور کنترل کردم ولی آخرش بازم خنده م می گرفت.
الان 15 سال از اون روزا می گذره و وقتی یادش می افتم خندم می گیره. آخه بچگیامو خیلی دوس دارم. اون موقع تو عالم بچگی تو گیر و دار شعر و ترانه نبودم. فقط از چیزایی خوشم میومد که ازشون لذت می بردم. دو سال پیش وقتی برای اولین بار پامو گذاشتم تو شب شعر طنز شکرخند با کسی آشنا شدم که شاعر یکی از بهترین خاطرات کودکیم بود. یکی بهم گفت: این آقا رو می شناسی؟ گفتم نه!
گفت: منوچهر احترامیه... شاعر حسنی نگو یه دسته گل...!! و من ناباورانه از خوشحالی بال در آوردم و دوباره رفتم به خاطرات 15 سال پیش خودم و تو ذهنم مرورشون کردم و تودلم بهشون می خندیدم. هر ماه تو شکرخند می دیدمشون. گاهی میومد، گاهی ام نه... و با نیومدنش دلم واسه پیر مرد مهربون دنیای کودکیم تنگ می شد. آخرین باری که دیدمش خوب یادمه. آخه 12 بهمن 1387، همین دو سه هفته پیش بود. بعد از مدت ها اومده بود شکرخند. چقدر مهربون... با همون صورت پیر و پدرانه ش.
و منوچهر احترامی درگذشت...
این اس ام اسی بود که روز چهارشنبه 23 بهمن 1387 ساعت 9 شب ارکیده هاشمی بهم زد.
یه لحظه خشکم زد. انگار تموم خاطرات بچگیم آوار شد رو سرم. باورش واسم سخت بود کسی رو که دو هفته پیش دیدم و از دیدنش چقد ذوق کردم دیگه نیست و شکرخندای آینده باید بدون حضور اون برگزار بشه. دلم گرفت چون احساس کردم طنز کشور یتیم شد چون واقعاً حق پدری به گردن طنز داشت و داره ، با این که رفته...
امروز جمعه 25 ساعت 9 صبح تشییع پیکرش بود از روبروی تالار وحدت . خیلی دوس داشتم باشم ولی چون امتحان داشتم نشد. به هر حال خوش به حال کسایی که رفتن و بدرقه ش کردن تا تنها نره....
خدایش بیامرزاد...
و عشق را به حرمت تمام لحظه های آشنای ما شدن
و عشق را به خواهش تمام بغض های در گلو
به لمس لحظه های تا حضور
تا غزل سرایی مدام بلبلان
به یاد خود سپار
ای رفیق
ای تو هم صدای آشنای لحظه های بی قرار من
(۸۷/۱۱/۲۴)
