گوش کن این قصه را
قصه نه، افسانه نه، کابوس واری بیش نیست
قصه درد است و هر کس جز من این افسانه بشناسد
نه خود را بلکه این دنیای ناپاک هزاران چهره خفته میان بیشه تردید را بر پشت سر بنهاده و
راه بیابان کرده و
از دست خود چونان بنالد کز فراق مادری طفلی جگر سوزه.
عرصه ای در آن دو لشکر، صف به صف، چهره به چهره ایستاده
یک طرف خون می چکد از چشم های مردم نیزه به دست و خوُد بر سر
آن طرف جویای صلح اند و به لب تسبیح حق دارند.
سرخپوشان در میان جبهه کفرند و هر دم نعره ای بر آسمان بر می کشند و
نیزه ها و تیرها را بر سر مردان حق چون ریگ می بارند.
زمین کربلا تا ظهر می غلتد میان خاک و خون هر جا.
صدای شیون و زاری ز هر خیمه برون آید
کز آن هر مادر و هر همسری بهر عزیزش چنگ اندازد به روی و نالد از دل.
و طفلان خشکیده لب هم دمادم سرابی که از دور خود را نماید بر آنان ببینند و فریاد بر
می کنند: العطش... العطش...
در آخر چو یاران همه کشته گشتند و سردار تنها بماند
خود آن دم زره پوش عزم نبردی بکرد
در آن یک به صد بود سربازها
همه نیزه در پیش روشان رها
و سردار جنگید یک تن در آن کارزار
در آخر همه تن شده چاک چاک و
زره بر تنش چون شده ریش ریش
و بر خاک غلتیده آن پیکر پرپرش
و آنگه بزد نعره شمشیرها
غریو و فغانی برآمد ز زنها و از کودکان
و افلاک را ماتمی بر گرفت....
و اما حسین...
در آن لحظه سر را ز تن کند آن ناجوانمرد و بنهاد بر نیزه و سوی لشکر بتاخت...
و حالا غروب است و ماتم رها گشته در کربلا
و مردی نمانده میان قبیله
همه کودکان و زنان را اسیری برند
شده پر ز خاک و ز آتش همه کربلا
و آن خیمه ها...
به آتش کشیده ست دشمن همه خیمه ها
و راهی بکرده ست اسیران،
همه پای بسته به هم
یکی نوحه خوان، دیگری ضجّه زن
عزیزانشان را ببردند سر بر سر نیزه ها
وام میان سران یک سر از تن جدا
سری پاک و معصوم و بی ادعا
سری بر لبش سوره کهف داشت
به روی سرش چاک چون نهر داشت
رسیدند آن شب به ویرانه ها....
چه ها کرد زینب ز هجر برادر بماند
ولیکن ز هجر رقیه ز بابا ندانم چگونه توانم
رقیه سه ساله سر از تن جدا را گرفته به دامن
بنالد چنان ابر اندر بهاران
و خیسش کند باور کوچکش را
که بابا چرا رفتی و من ز خود دور کردی
درنگی نکردی که خود را رسانم به سویت؟؟
و در باور کودکانه رها شد ز این قالب خاکی و عزم افلاک کرد
و اینسان چنین شد که مردی که کَس را نماند
رها شد ز این قالب استخوانی
و مجنون رها کرد او امتی را برای ابد........
۸۴/۱۱/۱۵

