تبليغاتX
دل نوشته ها
 

 

لباس سبزتو بپوش دیر می شه

الآن نریم، شب گیر و واگیر می شه

 

مانتو و روسری، تی شرت و شلوار

هر چی که داری، سر هم کن بیار

 

یه زنگ زدم پرویز و آرش میان

از اون طرف سام و پریوش میان

 

مسیجا وصل شه، تا دو ساعت دیگه

سهیلا ام میاد، نمیاد، می گه

 

دیشب تو چت گفته بودم به کامی

تونستی چند تا شعر بگو نظامی!

 

تو اعتصاب توپ عصر دیروز

خوندیمشون، لنگ نمونیم ما امروز!

 

فشفشه و ترقه و نارنجک

تی ان تیا دست بزرگ و کوچک

 

زمین میفته همه آژیر کشون

راشونو می کشن میان تو میدون

 

درسته چند تامون تو گیر و حبسن

دعا کنین کپ نکنن، نترسن

 

خدا بخواد همین روزا حل می شه

مشکل آرامون آقا، حل می شه

 

اگه بریزن، همه کل کل کنن

مشکل پیش اومده رو حل کنن

 

می گن به هر کی یه چیزی می ماسه

یه شال سبز و دو تا کیسه ماسه

 

خلاصه گفتم که نگی نگفتی

خودش غنیمته یه شال مفتی!!

 

                                                            (۸۸/۳/۳۰)

 

+ نوشته شده توسط ندا در یکشنبه سی و یکم خرداد 1388 و ساعت 8:9 |

 

من شنیدم تازگی در شهر ما قانون شده

هر که گیرد رشوه خیلی چیزها را باخته

 

از قضا همسایه ما هست فردی رشوه گیر

من خودم دیدم پریشب او قبا را باخته

 

سال ها در راه خدمت بر فقیر و پولدار

پول ها بالا کشیده ست و گدا را باخته

 

چند ماه پیش دیدم دست و پایش در گچ است

احتمالاْ طبق قانون دست و پا را باخته

 

سال ها در راه کسب مال و جاه و اعتبار

رنج ها برده ست و حالا اشتها را باخته

 

آرزویش خانه و ماشین و یک کامیون پول

من نمی دانم سر این ها چه ها را باخته؟!!

 

زیرمیزی های او اکنون همه رومیزی اند

او به عشق پول و ماشینی حیا را باخته

 

حفظ ظاهر می کند نزد همه همسایه ها

گر چه او در این اواخر این بها را باخته

 

تازگی ها رفته دانشگا به عشق مدرکش

چند روزی او نرفته دکترا را باخته

 

بعد از افشای تمام رشوه خواری های او

گفته او با دختر و همسر که جا را باخته

 

پیش ترها در دلش مهر و صفا و عشق بود

رشوه که آمد کمال آقا صفا را باخته

 

از همان روزی که روشن گشته نیت های او

آبروی همسر و ما و شما را باخته

 

گر چه نادم گشته از این کارهای نابجا

او میان دین و دنیایش خدا را باخته!!!

 

                                                (۸۷/۱۱/۱۰)

 

 

+ نوشته شده توسط ندا در سه شنبه پانزدهم بهمن 1387 و ساعت 8:38 |
 

            قسمت اول نامه پسریه که عاشق دختری می شه و تو یه نامه خودشو معرفی می کنه :

 

سلام ای دختر خوش قد و بالا

بخوان این نامه جانسوز ما را

 

دل من از برایت تنگ گشته

و شیر چشم من در حال نشته

 

برای کاستن از داغ این دل

بریات می کنم این نامه را ول

 

من، بیست و هشت ساله اهل رشتم

ز هجر روی تو من مست گشتم

 

دو سالی هست با خود می روم ور

مجرد هستم و دنبال همسر

 

که تا یک دختر خوش رنگ و آبی

به تور خود بیاندازم حسابی

 

بگویم از خودم زیرا که خواهم

بدانی بعض تو من خیلی ماهم

 

تمام صورتم فابریک و بیسته

دماغم سر به بالا عین پیسته

 

قدم چون سرو بالا و بلنده

همه با دیدنم می گن به بنده

 

از اخلاقم همه راضی راضی

نمی گیرم کسی رو من به بازی

 

ز تحصیلات چیزی کم ندارم

اگر پرسی ز درسم غم ندارم

 

توی دانشکده رشتم حقوقه

توی مغزم پر از هوش و نبوغه

 

به عنوان وکیل پایه یک هم

من استخدام هستم مثل آدم

 

حقوقم هست خیلی توپ و عالی

ندارم مشکلی یا فقر مالی

 

یه ویلا در شمال شهر دارم

خدا را شکر بد نیس روزگارم

 

جدیداً یک پرادوی مامانی

خریدم زیر پامون باشه هانی

 

اگر چیزی بخوای از من ردیفه

جیب پر پول من اونو حریفه

 

تمام حرفهایم را به نامه

نوشتم در دو خط از این چکامه

 

جوابم را سریع و تند و فوراً

برایم پست کن جانم، ایمیلاً

 

 

 

                و اما پاسخ نامه:

 

پس از یک ماه دختر داد پاسخ

به آن مجنون در ظاهر بلا مخ

 

درسته خوشگل و ناز و قشنگم

والبته که من خوش آب و رنگم

 

ولی با این همه رنگ و بتونه

من عین مارم و تو عین پونه

 

دماغت گفته بودی عین پیسته

ولی پیستش عزیزم پر ز کیسته

 

قد و بالای تو تیر و کمونه

یه جورایی شبیه نردبونه

 

گونم مدرکت پنجم یا شیشه

و رتبه ات بوده اون آخر همیشه

 

همیشه تنبل و از خویش راضی

دغل باز و پی ترفند سازی

 

و اما توی شغل و کسب و کارت

کمی تغییر می بینم، جسارت!

 

وکیل و کله پز هر دو عزیزند

و هر دو اهل کار پشت میزند

 

دوتاشون با زبون و کله سرگرم

تلیتش می کنند آهسته و نرم

 

همون ویلای دلباز شمالت

پرادوی مامانی و باحالت

 

همون جیب پر از پول عتیقه

همون ریش و سبیلای سه تیغه

 

تموم نقشه هات نقش بر آبه

گمونت دست اول یا که نابه؟!

 

تو هستی در پی همسر دو سالی

ولی من را ندیدی این حوالی

 

تمام وصف تو از این و از آن

شنیدم از پری، ساناز و آیسان

 

وسن و سال تو از چل گذشته

تمام لاف هایت فاش گشته

 

همان جا send را زد تند و فوری

جواب نامه را داد او ایمیلی

 

                                                                                            (۳/۱۰/۸۷)

+ نوشته شده توسط ندا در یکشنبه بیست و نهم دی 1387 و ساعت 7:38 |
 

شب یلدا هندونه

شب یلدا یه بهونه

 

شب یلدا شده و باز

مهمونا ریختن تو خونه

 

 همه دور هم نشستن

در روی بقیه بستن

 

مهمونا می گن می خندن

نمی دونن همه خستن

 

 مهمونه الان رو عرشه

پوستای آجیل رو فرشه

 

کشتیمون به گل نشسته

صاب خونه بیا رو عرشه

 

 اگه عرشه ریخت و پاشه

اگه هندونه نباشه

 

بی خیال جیب خالی

بذار این شادیه باشه

 

                                                               (۸۶/۹/۲۶)

 

 

+ نوشته شده توسط ندا در جمعه بیست و نهم آذر 1387 و ساعت 12:32 |

 

مرد و زن در صفای طولانی

همه در حالت پریشانی

 

عده ای کارمند و بازاری

نصف زن ها پی شوهر داری

 

دخترا عشق درس و مشق و کتاب

پسرا کشته رفیق و حساب

 

ساعت از هشت و نیم رد شده باز

صف دوباره شلوغ و طول و دراز

 

همه اعصاب ها به هم خورده

همه پژمرده و دلا مرده

 

برخی آن جا اسیر و سرگردان

عده ای هم نشسته در میدان

 

ناگهان در کمال نومیدی

برق امید در یکی دیدی

 

آن میان اتوبوس هویدا شد

بعد قرنی ز دور پیدا شد

 

هر کسی می دوید از سویی

دختری کند از سرش مویی

 

جیغ و دادی به آسمان بر شد

روسری از سر زنی در شد

 

مردی آن جا به ضربت یک مشت

پیر مرد کناریش را کشت

 

در فشار و شلوغی مردم

بچه کوچک زنی شد گم

 

صبح هر روز محشر کبری

می شود توی شهر ما برپا

 

                                                           ( ۸۷/۸/۵)

+ نوشته شده توسط ندا در شنبه بیست و پنجم آبان 1387 و ساعت 6:10 |

 

زن که می بیند از سیاه و سفید

 دست و پایش عجیب می لرزد

 

 لاغر و چاق، پیر یا که جوان

 مثل بید عنقریب می لرزد

 

 سن و سالش ز شصت رد شده ، باز

 به رخ دل فریب می لرزد

 

 عاشق این و آن که می گردد

 بی امان نانجیب می لرزد

 

 می رسد خانه از سر جانش

 از زنش، آن حبیب، می لرزد

 

 از همان جیغ های زرد و بنفش

 با شعاعی مهیب می لرزد

 

 گر چه مردی شجاع و دل گنده ست

 از ویزیت طبیب می لرزد

 

 مرضش لرزشی است مصلحتی

 پای بحث خطیب می لرزد

 

 بهر منزل که می خرد میوه

 دست او توی جیب می لرزد

 

در ترافیک و در شلوغی شهر

از صدایی عجیب می لرزد

 

 بس که قلبش ضعیف و حساس است

 با کمی بیب و بیب می لرزد

 

 وقتی از پله می رود پایین

 پایش از ترس شیب می لرزد

 

 توی جمعی که می شود حاضر

 از جمیع غریب می لرزد

 

 نیوتن یار باستانی اوست

 می شود حرف سیب می لرزد

 

 هر چه کرده تلاش همسر او

 بس که هست او نجیب می لرزد

 

 لرزش آخر بلای جانش شد

 حال در یک جریب می لرزد

 

 ارث و میراث او همین بس که

 همسرش با نهیب می لرزد!!

 

                                                        (۸۷/۵/۲۲)

+ نوشته شده توسط ندا در دوشنبه هشتم مهر 1387 و ساعت 8:34 |

 

تعطیلی مدرسه ها تابستون

پرسه زدن هامون توی خیابون

 

ترافیک و بوق بوقای ماشینا

غرغرای مامان بزرگ امینا

 

دس اندازایی که یهو یه باره

دمار بعضیا رو در میاره

 

بیستایی که معطل یه صفرن

آدم بزرگایی که اند فکرن

 

خونه های خالی واسه اجاره

قیمتایی که سر و ته نداره

 

نعشگی و خماری آخر حال

یه پک از اون جنسای خوب با حال

 

پارتی و مهمون بازیای خفن

با اون آدما که همه تو کفن

 

بلوتوث و اس ام اسای فازی

ماهواره و چت و ایمیل بازی

 

مد شدن لباسای خیالی

تیپای رنگارنگ و توپ و عالی

 

قیمتای سر به فلک کشیده

سفره هایی که پول نفت ندیده

 

مسافرت می گن که قدر خونه

گرون تر از سکه شده و خونه

 

سهمیه های بنزینم حروم شد

تعطیلیا نیومده تموم شد

 

مامان باباهایی که فکر پولن

واسه بلوغ بچه ها عجولن

 

چند تا کلاس با ساعت اضافه

خوراک این همه پول گزافه

 

این همه برنامه فوق العاده

از سر بعضیامونم زیاده

 

پس با خیال نرم و تخت و راحت

نباش عزیز فکر اوقات فراغت

                                                             (۸۷/۵/۵)

+ نوشته شده توسط ندا در چهارشنبه ششم شهریور 1387 و ساعت 12:54 |

سكوت مث يه واژه غريبه

خجالتي٬ سر به زير و نجيبه

تو اين هياهوي بزن در برو

سكوت مي گه بشين يه جا سر برو

سكوت اگه باشه همه مي دونن

بايد بشينن و كتاب بخونن

ايني كه گفتم واسه اهل علمه

نه واسه آشپزي كه پخته دلمه

سكوت توي ترانه باز مي تونه

بمونه از تنهايياش بخونه

سكوته و يه عالمه دل پُر

سكوته و يه دنيا گوهر و دُر

سكوت٬ تهِ تهِ يه حرف نابه

حرف صدايي كه هميشه خوابه

وقتي رسيدي ته خط عزيز جون

نگه دارش زبونتو با دندون

يه وخ ندي بندو به آب بد بشه

يه سِيلي از رو سرمون رد بشه

نذار زبونه كار بده به دستت

‌‌‌( با لحن تحسين ) جلوشو توگرفتي٬ ناز شستت

صد آفرين به اون سكوت نازت

به اون نگاهاي ترانه سازت

                                                       ( ۱ / ۱۲ / ۸۶ )

 

+ نوشته شده توسط ندا در چهارشنبه یکم اسفند 1386 و ساعت 10:21 |
 

دوباره بارون و دوباره برفه

سر زبونا باز دوباره حرفه

مسافره بازم لب خیابون

منتظر یه تاکسی مونده ویلون

مسافر٬ این وسط فراوون شده

نرخ کرایه تاکسی ارزون شده؟؟؟!!!!!!

دوباره پا تا زانو خیس آبه

دوباره حال این بابا خرابه

سوار ماشین که می شه بیچاره

جلوی سرماش٬ یارو کم می یاره

مسیر ده دقیقه رو با تاکسی

دو ساعته می ره با نرخ آژانسی

خیابونا بازم شلوغ پلوغه

دور و ورش همش صدای بوقه

کلافس از این همه هر کی هر کی

مدام زیر لبش می گه یه حرفی

می گه خدایا این بلا رو بردار

از سرمون هول و ولا رو بردار

بذار با خاطر خیال و راحت

برم خونه پیش زنم سلامت

خلاصه با هزار و صد تا زحمت

رفت و رسیدش خونه پیش عصمت

دید زن و بچه هاش شدن مچاله

آخه بدون گاز جونم محاله

دستاشو بردش بالا از دل و جون

گفت به خدا که شکرت آخه قربون

بلای اولو گرفتی از من

بلای دیگه ای گذاشتی دامن؟؟؟؟؟!!!!!!!

                                                                            ( ۸۶/۹/۳ )

+ نوشته شده توسط ندا در یکشنبه هفتم بهمن 1386 و ساعت 9:23 |
 

اگه که غم روی دلت نشسته

یا که کسی باز دلتو شکسته

اگه که شادی تودلت زیاده

گیجی از این معادلات ساده

اگه که قنبرک زدی یه گوشه

یا که دلت قد یه لونه موشه

اگه می خوای داد بزنی نمی شه

دنیا رو فریاد بزنی نمی شه

تحرک ترانه چاره سازه

روح و دل آدمو خوب می سازه

یه وخ ترانه ای صدا نداره

ولی حسابی اشکو در می یاره

یا که یه وختا بس که شوخ و شنگه

فک می کنی ترانهِ قشنگه

با این همه تحرک اضافه

نگی تموت شعرمون گزافه؟؟

ترانمون راست و درست و میزون

واسه دل مشتری کردیم ارزون

                                                                          (۶/۹/۸۶)

+ نوشته شده توسط ندا در دوشنبه دهم دی 1386 و ساعت 9:22 |
 

 تسنیم امسالم تموم شد.

  دیگه صدای هَل اَ تی رو صبح و شب تو رادیو و تلویزیون نمی شنویم.

     نمی دونم شاید امسالم قسمتمون نبود بریم خونه خدا..........

        ولی مبارک برنده هایی باشه که طلبیده شدن. آخه دو تا از برنده ها

            دوستای خودم بودن.

              مائده بنابی   ----------    مرضیه توکلی 

     خدا خیلی دوسشون داشت . ولی عیب نداره ان شاءا... سال دیگه.

                                                                     

  بیاین از همین امسال واسه تسنیم سال بعد آماده بشیم تا دیگه حسرت

  یه همچین لحظه هایی رو نخوریم.راستی دعا واسه همدیگه یادمون نره.

  به این امید که سال دیگه هممون مسافر خونه خدا باشیم..........آمین.

 

   بچسب به دنیای خودت دو دستی

بهم بگو فک می کنی کی هستی

یه عمری جمع کردی رو هم به سختی

بپا نگیرنش ازت یه وختی

تو چند سالی که دنیا رو چشیدی

خدا وکیلی با وفایی دیدی؟؟

با وعده هایی که بهت رسیده

با سلسبیل و سندس ندیده

با اون شرابی که اصیل و نابه

فک نکنی تمامشون سرابه

به جون تو خدا دروغ نگفته

خدای ما هر چی که راسته٬ گفته

اگه می خوای ببینی نعمتاشو

حس بکنی گرمای اون نگاشو

رها کن این دنیا رو با بلاهاش

نشو اسیر زرق و برق و چاهاش

بیا و بندگی رو بندگی کن

بیا و زندگی رو زندگی کن

                                                      (۸۶/۸/۱۴)

 

 

+ نوشته شده توسط ندا در دوشنبه پنجم آذر 1386 و ساعت 9:22 |
 

بعد از مدت ها سللللللللللللللللللللللام

می دونم دیر شد ولی انقدر غر نزن بالاخره که شد. بد جوری ام شد..............

شعر امروز محصول یه عملیات مشترک !!!!!!! با دوست عزیزتر از جانم 

  دلارام  محرمی  می باشد.

اگه تو شکر خند این ماه که میشه ۲ روز پیش یعنی ۵ آبان حضور نداشتید

شنیدن این شعرو از دست

دادین. ولی از اونجایی که همیشه می گن  " شنیدن کی بود مانند دیدن " ٬

 پس اصلآ خودشو ناراحت

نکن. ندا........... که نمرده !!!! واستون می نویسه تو وبلاگش تا بخونیدشو

متلذذ بشین.البته مواظب

عواقب بعدیشم باشید. نگین نگفتم.......................... و اما .........

                                                   مثنوی زبان 

زبون توی ترانه رنگارنگه

زبون اگه رنگی باشه قشنگه

زبون تو به پای من می لنگه

زبون می خوام بیاد باهام بجنگه

زبون تو یه ذره ای نیش داره

طول بلندی تا به تجریش داره

زبون سرخ تو مث آتیشه

اگه بخواد گُر بگیره چی می شه !!

زبون نگو ٬ بگو یه کله پاچه

دوس نداری !!؟؟ اصلآ داداش به ما چه

زبون ندیدی جیگرو بدوزه

آتیش سرخش دله رو بسوزه

زبون نباس یه زهر کاری باشه

پیش گل رز٬ مث خاری باشه

زبون باید بچرخه یه جورایی

که نشکونه دور و برش دلایی

حیفه با این زبون سبز رنگی

نگیم یه حرفایی به چه قشنگی !!

 

                                                                         پنجشنبه   ۳ / ۸ / ۸۶

 

 

 

+ نوشته شده توسط ندا در دوشنبه هفتم آبان 1386 و ساعت 8:24 |
 

نمی دونم دستی به قلم داری یا نه.اما اگه هر از چندگاهی کاغذی سیاه میکنی یه طوصیه دارم واست.(البته فکر نکن املام ضعیفه/نه.این از اصول تنظ نویسه.)

اگه می خوای تو هر کاری موفق تر باشی / کار گروهی یادت نره.به جون تو اونقدر کیف (با کیف اشتباه نگیرید)داره.اگه میگی نه/ یه بار امتحان کن/مطمئن باش پشیمون نمی شی.

تو این پست می خوام یکی از اون کارای گروهیمونو با برو بچه های کلاس تنظ واستون بنویسم.اگه یه بار کار گروهی رو امتحان کنین دیگه می شین مشتری پرو پا قرصش.البته این شعر کلی داستان داره.هم چگونگی گفتنش/ هم چگونگی خوندنش/ که قضیش در این مقال نمی گنجد.(ادبیاتو داری!)

این شعری که می خونید حاصل یه کار مشترکه از :

    مامان عطیه   /  ریحانه که تازه به سمت دبیری انتخاب شده / و  خودم

پرسه زنون تو کوچه و خیابون                                    واسه در آوردن یه لقمه نون

تا که می یام نگات کنم یکسره                                 دل از چشای من قدت می بره

ترنم صدات که مثل سازه                                         ناز صدات برای من یه رازه

صحبت یاس و گل اطلسی نیست                            بجز تو در خیال من کسی نیست

تن بلوریت عزیزم قشنگه                                          اما یه جای کارتم می لنگه

از این همه فکر خفن تو سرت                                   شدن تموم دودیا دم پرت

قربون اون چشمای گرد و تیزت                                  پلکای برگشته و خیلی چیزت

فدای اون شیشه های عریضت                                  اصغر آقا راننده تمیزت

از تموم اتوبوسا سری تو                                          از تاکسی و مترو که بهتری تو

 

این بود عملیات مشترک ما که خدا رو شکر به خوبی و خوشی تموم شد و همه صحیح وسلامت رفتیم خونمون.

 

 

+ نوشته شده توسط ندا در چهارشنبه بیستم تیر 1386 و ساعت 14:54 |