تبليغاتX
دل نوشته ها
 

            قسمت اول نامه پسریه که عاشق دختری می شه و تو یه نامه خودشو معرفی می کنه :

 

سلام ای دختر خوش قد و بالا

بخوان این نامه جانسوز ما را

 

دل من از برایت تنگ گشته

و شیر چشم من در حال نشته

 

برای کاستن از داغ این دل

بریات می کنم این نامه را ول

 

من، بیست و هشت ساله اهل رشتم

ز هجر روی تو من مست گشتم

 

دو سالی هست با خود می روم ور

مجرد هستم و دنبال همسر

 

که تا یک دختر خوش رنگ و آبی

به تور خود بیاندازم حسابی

 

بگویم از خودم زیرا که خواهم

بدانی بعض تو من خیلی ماهم

 

تمام صورتم فابریک و بیسته

دماغم سر به بالا عین پیسته

 

قدم چون سرو بالا و بلنده

همه با دیدنم می گن به بنده

 

از اخلاقم همه راضی راضی

نمی گیرم کسی رو من به بازی

 

ز تحصیلات چیزی کم ندارم

اگر پرسی ز درسم غم ندارم

 

توی دانشکده رشتم حقوقه

توی مغزم پر از هوش و نبوغه

 

به عنوان وکیل پایه یک هم

من استخدام هستم مثل آدم

 

حقوقم هست خیلی توپ و عالی

ندارم مشکلی یا فقر مالی

 

یه ویلا در شمال شهر دارم

خدا را شکر بد نیس روزگارم

 

جدیداً یک پرادوی مامانی

خریدم زیر پامون باشه هانی

 

اگر چیزی بخوای از من ردیفه

جیب پر پول من اونو حریفه

 

تمام حرفهایم را به نامه

نوشتم در دو خط از این چکامه

 

جوابم را سریع و تند و فوراً

برایم پست کن جانم، ایمیلاً

 

 

 

                و اما پاسخ نامه:

 

پس از یک ماه دختر داد پاسخ

به آن مجنون در ظاهر بلا مخ

 

درسته خوشگل و ناز و قشنگم

والبته که من خوش آب و رنگم

 

ولی با این همه رنگ و بتونه

من عین مارم و تو عین پونه

 

دماغت گفته بودی عین پیسته

ولی پیستش عزیزم پر ز کیسته

 

قد و بالای تو تیر و کمونه

یه جورایی شبیه نردبونه

 

گونم مدرکت پنجم یا شیشه

و رتبه ات بوده اون آخر همیشه

 

همیشه تنبل و از خویش راضی

دغل باز و پی ترفند سازی

 

و اما توی شغل و کسب و کارت

کمی تغییر می بینم، جسارت!

 

وکیل و کله پز هر دو عزیزند

و هر دو اهل کار پشت میزند

 

دوتاشون با زبون و کله سرگرم

تلیتش می کنند آهسته و نرم

 

همون ویلای دلباز شمالت

پرادوی مامانی و باحالت

 

همون جیب پر از پول عتیقه

همون ریش و سبیلای سه تیغه

 

تموم نقشه هات نقش بر آبه

گمونت دست اول یا که نابه؟!

 

تو هستی در پی همسر دو سالی

ولی من را ندیدی این حوالی

 

تمام وصف تو از این و از آن

شنیدم از پری، ساناز و آیسان

 

وسن و سال تو از چل گذشته

تمام لاف هایت فاش گشته

 

همان جا send را زد تند و فوری

جواب نامه را داد او ایمیلی

 

                                                                                            (۳/۱۰/۸۷)

+ نوشته شده توسط ندا در یکشنبه بیست و نهم دی 1387 و ساعت 7:38 |
 

گوش کن این قصه را

قصه نه، افسانه نه، کابوس واری بیش نیست

قصه درد است و هر کس جز من این افسانه بشناسد

 نه خود را بلکه این دنیای ناپاک هزاران چهره خفته میان بیشه تردید را بر پشت سر بنهاده و

راه بیابان کرده و

از دست خود چونان بنالد  کز فراق مادری طفلی جگر سوزه.

 

عرصه ای در آن دو لشکر، صف به صف، چهره به چهره ایستاده

یک طرف خون می چکد از چشم های مردم نیزه به دست و خوُد بر سر

آن طرف جویای صلح اند و به لب تسبیح حق دارند.

سرخپوشان در میان جبهه کفرند و هر دم نعره ای بر آسمان بر می کشند و

نیزه ها و تیرها را بر سر مردان حق چون ریگ می بارند.

 

زمین کربلا تا ظهر می غلتد میان خاک و خون هر جا.

صدای شیون و زاری ز هر خیمه برون آید

کز آن هر مادر و هر همسری بهر عزیزش چنگ اندازد به روی و نالد از دل.

و طفلان خشکیده لب هم دمادم سرابی که از دور خود را نماید بر آنان ببینند و فریاد بر

می کنند: العطش... العطش...

 

در آخر چو یاران همه کشته گشتند و سردار تنها بماند

خود آن دم زره پوش عزم نبردی بکرد

در آن یک به صد بود سربازها

همه نیزه در پیش روشان رها

و سردار جنگید یک تن در آن کارزار

در آخر همه تن شده چاک چاک و

زره بر تنش چون شده ریش ریش

و بر خاک غلتیده آن پیکر پرپرش

و آنگه بزد نعره شمشیرها

غریو و فغانی برآمد ز زنها و از کودکان

 

                    و افلاک را ماتمی بر گرفت....

                                                                       و اما حسین...

 

در آن لحظه سر را ز تن کند آن ناجوانمرد و بنهاد بر نیزه و سوی لشکر بتاخت...

 

و حالا غروب است و ماتم رها گشته در کربلا

و مردی نمانده میان قبیله

همه کودکان و زنان را اسیری برند

شده پر ز خاک و ز آتش همه کربلا

و آن خیمه ها...

به آتش کشیده ست دشمن همه خیمه ها

و راهی بکرده ست اسیران،

همه پای بسته به هم

یکی نوحه خوان، دیگری ضجّه زن

عزیزانشان را ببردند سر بر سر نیزه ها

وام میان سران یک سر از تن جدا

سری پاک و معصوم و بی ادعا

سری بر لبش سوره کهف داشت

به روی سرش چاک چون نهر داشت

 

رسیدند آن شب به ویرانه ها....

چه ها کرد زینب ز هجر برادر بماند

ولیکن ز هجر رقیه ز بابا ندانم چگونه توانم

رقیه سه ساله سر از تن جدا را گرفته به دامن

بنالد چنان ابر اندر بهاران

و خیسش کند باور کوچکش را

که بابا چرا رفتی و من ز خود دور کردی

درنگی نکردی که خود را رسانم به سویت؟؟

و در باور کودکانه رها شد ز این قالب خاکی و عزم افلاک کرد

 

و اینسان چنین شد که مردی که کَس را نماند

رها شد ز این قالب استخوانی

و مجنون رها کرد او امتی را برای ابد........

 

                                                                                  ۸۴/۱۱/۱۵

+ نوشته شده توسط ندا در پنجشنبه نوزدهم دی 1387 و ساعت 19:23 |