مرد و زن در صفای طولانی
همه در حالت پریشانی
عده ای کارمند و بازاری
نصف زن ها پی شوهر داری
دخترا عشق درس و مشق و کتاب
پسرا کشته رفیق و حساب
ساعت از هشت و نیم رد شده باز
صف دوباره شلوغ و طول و دراز
همه اعصاب ها به هم خورده
همه پژمرده و دلا مرده
برخی آن جا اسیر و سرگردان
عده ای هم نشسته در میدان
ناگهان در کمال نومیدی
برق امید در یکی دیدی
آن میان اتوبوس هویدا شد
بعد قرنی ز دور پیدا شد
هر کسی می دوید از سویی
دختری کند از سرش مویی
جیغ و دادی به آسمان بر شد
روسری از سر زنی در شد
مردی آن جا به ضربت یک مشت
پیر مرد کناریش را کشت
در فشار و شلوغی مردم
بچه کوچک زنی شد گم
صبح هر روز محشر کبری
می شود توی شهر ما برپا
( ۸۷/۸/۵)

