زن که می بیند از سیاه و سفید
دست و پایش عجیب می لرزد
لاغر و چاق، پیر یا که جوان
مثل بید عنقریب می لرزد
سن و سالش ز شصت رد شده ، باز
به رخ دل فریب می لرزد
عاشق این و آن که می گردد
بی امان نانجیب می لرزد
می رسد خانه از سر جانش
از زنش، آن حبیب، می لرزد
از همان جیغ های زرد و بنفش
با شعاعی مهیب می لرزد
گر چه مردی شجاع و دل گنده ست
از ویزیت طبیب می لرزد
مرضش لرزشی است مصلحتی
پای بحث خطیب می لرزد
بهر منزل که می خرد میوه
دست او توی جیب می لرزد
در ترافیک و در شلوغی شهر
از صدایی عجیب می لرزد
بس که قلبش ضعیف و حساس است
با کمی بیب و بیب می لرزد
وقتی از پله می رود پایین
پایش از ترس شیب می لرزد
توی جمعی که می شود حاضر
از جمیع غریب می لرزد
نیوتن یار باستانی اوست
می شود حرف سیب می لرزد
هر چه کرده تلاش همسر او
بس که هست او نجیب می لرزد
لرزش آخر بلای جانش شد
حال در یک جریب می لرزد
ارث و میراث او همین بس که
همسرش با نهیب می لرزد!!
(۸۷/۵/۲۲)

