آنگاه که در هزار توی خواهش و زوال
پرسه می زنم در خویشتن خویش
و ناگزیر به رسم گدایی
زانو به بغل می گیرم
با دستانی کاسه شده و چشمانی به زیر،
به جای جرینگ جرینگ سکه ها،
صدای گام های آهنین او
ضربان دلم می شود
و نوازش چشمانش
دستانی برای چیدن شکوفه تن.
چه به زنگاه بر بام ذهنم قدم گذاشت
و چه دستان گرمی داشت
برای یخبندان انگشت هام
و چه نام زیبایی : "پدر" !
که تا بر لبانم نقش بست
ناگاه با تلنگر نوازش آغوشش
خواب در چشمانم ترک برداشت،
مثل همیشه!!
(۸۷/۴/۲۵)

